سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

خاطره ی زایمان طبیعی من

1393/10/1 23:10
نویسنده : مامان غنچه
17,297 بازدید
اشتراک گذاری

خاطره زایمان طبیعی من

جمعه هفت شهریور بود که محمد بهم گفت نظرش عوض شده و بهتره که برم سزارین کنم. نمیدونم چرا دقیقه ی نودی نظرش عوض شده بود اونی که چقدر از زایمان طبیعی تعریف می کرد الان می گفت زایمان طبیعی تو ایران به درد نمی خوره و برو سزارین کن که راحت تری و کمتر اذیت میشی. هفته ی 35 که پیش دکترم رفته بودم ازش نامه ی طبیعی گرفته بودم و قرار بود یکشنبه عصر که دوباره پیشش نوبت داشتم ازش نامه ی سزارین بگیرم. محمد دوست داشت توی هفته ی کرامت (فاصله ی بین میلاد حضرت معصومه و امام رضا (ع)) زایمان کنم و می خواستیم از خانم دکتر تقاضا کنیم که جمعه ی هفته ی دیگه یعنی 14 شهریورعملم کنه. همون شب مامانم بهم زنگ زد و بهش گفتم محمد مثل اینکه خیلی نگرانه و ترسیده و میگه سزارین کن که مامانم هم گفت آره باباتم میگه تو نمی تونی دردهای طبیعی رو تحمل کنی و همون سزارین کنی بهتره. خیلی دوست داشتم بتونم زایمان طبیعی رو تجربه کنم که بفهمم مامانم چی کشیده، به محمد میگفتم ولی راضی نمی شد.

شبش خوابم نمی برد تا ساعت سه شب داشتم با گوشی آفتابه بازی می کردم و عجب ذهنم کار میکرد و مراحلشو تندتند می گذروندم. ساعت 6 صبح محمد واسه نماز بیدارم کرد. اومدم پاشم که یدفعه یه انقباض سراغم اومد. این انقباضها رو از ماه 6 داشتم. شکمم سفت می شد ولی دردی نداشت. تا بلند شدم که بایستم یدفعه احساس کردم یه مایعی ازم خارج میشه، سریع رفتم دستشویی و دیدم که ادرار نبوده، یکم شک کردم. به محمد که گفتم فکر کنم کیسه آب بوده می گفت نه تو فکر میکنی . حدس زدم کیسه آبم سوراخ شده. دیگه نخوابیدم اومدم تو نی نی سایت تا از بچه ها بپرسم، دیدم همه میگن بلندشو برو بیمارستان.اینقدر هول شدم که صبحونه نخورده یه دوش گرفتم و اول رفتم بهداشت. اونجا خانم ماما معاینه ام نکرد و گفت باید بری بیمارستان. منم رفتم بیمارستان. اونجا چکم کردن و گفتن مشکوکه به سوراخ بودن و یکساعت دیگه برو به جای دیگه تا دوباره چک بشی بعد از یه عالمه پیاده روی و از پله بالا پایین رفتن، رفتم یه بیمارستان دیگه. هیچوقت فکرشو نمی کردم که همون روز بخوام زایمان کنم....

تو بیمارستان بعدی هم همین حرفو بهم زدم، دیگه کم کم داشت باورم می شد که وقت زایمانه. همونموقع زنگ زدم به مامانم، آخه مامانم یه شهر دیگه زندگی میکنه و حدود دو ساعت با ما فاصله داشت. مامانم خیلی هول کرد... بهش گفتم ماما بهم گفته دهانه ی رحمت یک سانت باز شده و احتمال زیاد کیسه آبت سوراخ شده. به مامانم گفتم که دارم دنبال دکترم میگردم که بیاد سزارینم کنه. مامانم گفت نه واسه چی میخوای سزارین کنی وقتی الان دردی نداری و حدود یک سانت باز شده دیگه همون طبیعی زایمان کن، بهم گفت بذار الان خودم میام پیشت بهت میگم چیکار کن. ساعت یازده بود که من رفتم خونه که پد بذارم و دوباره برم واسه چک اپ. خونه که رسیدم دیدم ترشحات صورتی دارم و مایع کیسه آب داره تندتند ازم خارج میشه. سریع وسایلمو جمع کردم یه دو لقمه صبحونه خوردم و با محمد تماس گرفتم که سریع بیادش. ساکمو از قبل بسته بودم یه مقدار خرما و قرآن هم گذاشتم که با خودم ببرم. جالبه هندزفری هم با خودم بردم که مثلا اونجا حوصله ام سر نره و آهنگ گوش بدم واسه خودم نمی دونستم که اونجا اصلا فرصت نمی کنم...

ساعت دوازده و نیم ظهر رفتم بیمارستان. تقریبا دم در بیمارستان بودم که یه انقباض اومد و یه کم درد حس کردم. به محمد گفتم فکر کنم دردها دارن شروع میشن. وقتی ماما معاینه ام کرد گفت که نشتی زیاد هست و باید بستری بشی و دهانه رحمت دوسانت باز شده. بهم گفت دردی نداری؟ گفتم نه فقط شکمم سفت میشه. ازم پرسید تو خانواده تون سابقه ی زودزایی دارید؟ و من گفتم: آره مامانم اینطور بوده. به پرستارها گفتم با دکترم تماس بگیرید که بیاد سزارینم کنه اما دکترم گفته بود که من کسی و سزارین نمی کنم و الانم واسه زایمان طبیعی نمی یام. میذارم به 8-9 سانت که رسید میام. بعد پرستار ازم پرسید حالا چکار میکنی میخوای زایمانتو دکترت بگیره؟ منم گفتم نه دیگه اونموقع چه فایده داره. از ماما خواستم برم خونه که دردهامو تو خونه بکشم اما بهم گفتن چون کیسه آبت سوراخ شده نمیشه بری خونه. ساعت دو ظهر بود که لباس های بیمارستان و پوشیدم و دردهام تقریبا شروع شده بودن که مامانم رسید. رفتم دم در پیشش، باهاش حرف زدم که نگران نشه و بفهمه حالم خوبه. بهم گفت درد داری؟ گفتم نه زیاد... برگشتم به تختم. اتاق لیبر دو تخته بود و من و یه خانم دیگه که اونم زایمان اولش بود با هم بستری شدیم. شیفت ماماها تازه عوض شده بود. مامای جدید اومد هردومون رو معاینه کرد و گفت هردوتون دوسانت هستید. بهم گفت چقدر شکمت کوچیکه و چون 38 هفته ای ممکنه بچه ات نارس باشه و بره توی دستگاه. بهش گفتم اما من هفته ی 36 رفتم سونوگرافی و بهم گفت که وزنش 2860 گرمه. اما خانم ماما مصر بود و میگفت با این سایز شکمت حتما بهت اشتباه گفته. چون از صبح هم یه مامای دیگه همین حرفو زده بود دیگه خیلی نگران شدم و همش از خدا میخواستم که لازم نباشه بچه ام رو بذارم توی دستگاه. بعدش بهش گفتم چرا این زنها اینقدر جیغ میکشن آدم می ترسه، گفت نوبت خودت هم که شد بدتر جیغ میزنی. گفتم: نه، خوبه که بتونیم خودمون و کنترل کنیم که انرژی مون تحلیل نره واسه زورهای آخر زایمان. گفت: حالا می بینیم. گفتم من الانم درد دارم. گفتش: اینا درد نیستن، دردهایی هستن که جیغتو در بیارن.... خیلی ترسیدم.

ضعف کرده بودم نه صبحونه خورده بودم نه ناهار. می خواستم برم از مامانم خوراکی بگیرم ولی از درد نمی تونستم بلند شم. یدفعه صدای مامانمو شنیدم که به پرستاره گفت ببینید دخترم چیزی لازم نداره که من از توی اتاق گفتم چرا مامان الان میام پیشت. دردها خیلی بیشتر شده بود، صبر کردم یه انقباضم که گذشت توی فاصله ی بین انقباضها سریع خودمو برسونم به مامانم وقتی رسیدم به مامانم بهش گفتم ضعف کردم، کلوچه و خرماهایی که تو کیفم گذاشته بودم و ازش گرفتم و به سختی خودمو رسوندم به تخت. یه خرما گذاشتم تو دهنم که ماما اومد تو اتاق و دعوا کرد و گفت نباید چیزی بخورید. ساعت سه و ربع بود و وقت معاینه ی بعدی مون رسیده بود. ماما به من گفت که 3سانت شدی اما خانم کناریم همچنان 2سانت بود. خوشحال شدم گفتم برم به مامانم خبر بدم که نگران نباشه، خیلی درد داشتم با بدبختی خودمو رسوندم دم در تا به مامانم خبر بدم و بفهمه که حالم خوبه. تو راه برگشت سرم داشت گیج می رفت و می خواستم بیفتم که خودم به میز گرفتم. شانس خوبم این بود که اتاقم نزدیک در بود و راحت تر می تونستم برم پیش مامانم. البته اینم آخرین بار بود و دیگه تا آخر زایمان مامانمو ندیدم. از بچه های نینی سایت یاد گرفته بودم که باید چطور نفس بکشم که دردهارو تحمل کنم. تندتند با دهنم مثل فوت کردن شمع نفس میکشیدم. فاصله ی بین انقباضهام 3 دقیقه بود و هر انقباض 1 دقیقه طول می کشید. خدایا هیچوقت فکرنمیکردم دردش اینقدر زیاد باشه. تخت بغلیم همش گریه میکرد و میگفت درد دارم. بهش گفتم سارا جان گریه نکن سعی کن این طوری نفس بکشی که انرژیت تموم نشه. تو سرمم آمپول فشار زده بودن و واسه همین فاصله ی بین دردهام اونقدر کم بود که اصلا نمی شد استراحت کنم. کم کم دردهام اونقدر زیاد شد که نمی دونستم چکارکنم. دوست داشتم الان محمد یا مامانی کنارم بودن و میتونستم دستشونو فشار بدم.... خیلی اذیت بودم. وقتی ماما اومد بالا سرم بهش گفتم احساس میکنم رحمم میخواد بپکه... خیلی درد داره. گفت آره ولی خیلی خوبه همینطوری نفس بکش. به سارا خانم کناریم هم گفت به جای اینکه گریه میکنی سعی کن خوب نفس بکشی که عضلاتت سفت نشن...بهم گفتن دکترت تماس گرفته و میگه آخرش میخوای بیام یا نه و من گفتم نمیدونم. ماما بهم گت چرا میخوای دکترت بیادش، گفتم واسه اینکه بخیه رو تمیز واسم بزنه. گفت: خب همینجا هم به ماماها بگی واست زیبایی بخیه میزنن. اگه تو شیفت خودمون زایمان کردی که خودم واست زیبایی بخیه میزنم. ازش پرسیدم شیفتتون تا ساعت چنده. گفت تا 8 شب ومن تو دلم گفتم که میدونم به شیفت اونا نمیرسم و مطمئن بودم که تا آخر شب زایمانم طول میکشه. همش پیش خودم فکر میکردم که دووم نمیارم و می میرم یا  فکر میکردم که نتونم کوچولو رو بدنیا بیارم و خوب زور بزنم و بچه ام خدای نکرده تلف میشه، اما خدا مهربون تر از این حرفاست. به مامانم و محمد و بابام و آجی هام سپردم که واسم سوره ی انشقاق رو بخونن. نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که دردهام به اوج خودشون رسیدن ولی همچنان تو خودم می پیچیدم و جیغ نمیزدم. داشتم از شدت درد دستمو گاز میگرفتم که ماما اومد بهم گفت این کارو نکن بعدا دردت میگیره. یدفعه نگام کردو گفت تو الان باید احساس دستشویی داشته باشی، درسته؟ گفتم: بله دارم ولی خودتون گفتین که این سرم فشارو که زدید نباید باهاش بلندشم برم جایی. بعدش بهم گفت عیب نداره الان برو دستشویی و کمکم کرد و سرم و واسم نگه داشت. رفتم نشستم روی توالت فرنگی اما خبری از دستشویی نبود. یکم آب گرم گرفت روی شکمم که خیلی واسه کاهش درد موثر بود. بعد که اومدم روی تخت بهم گفت حالا دیگه باید زور بزنی.... وای خدایا اصلا باورم نمی شد که به این مرحله رسیده باشم. همونجا کلی خداروشکر کردم. اینجا بود که دیگه صدام در اومد... ماما بهم گفت واسه اینکه بتونی خوب زور بزنی جیغ بکش تا انرژیت آزاد بشه... من با هرانقباضی که می یومد زور میزدم و میگفتم یا فاطمه الزهرا (جالبیش این بود که ماما بهم گفت نگو یا فاطمه الزهرا بگو یاعلی). تقریبا 4-5 تا زور محکم زدم و با هرکدوم خدا و ائمه رو صدا می زدم. اون بیرون بعدا مامانم واسم تعریف کرد که وقتی صدای جیغ هاتو میشنیدم کلی گریه میکردم، مامانم آسم داره و مثل اینکه کلی اذیت شده بود. میگفت با هرجیغت به خانمهای کناریم می گفتم این صدای دخترمه. گفت رفتم پایین پیش محمد و بهش گفتم: محمد دیگه صدای جیغش دراومده برو ساک بچه رو از توی ماشین بیار. و مامانم گفت که محمد چقدر ناراحت شده بود....

از اونطرف من همچنان توی اتاق لیبر داشتم زور میزدم و ماما بهم گفت که اگه یه زور خوب بزنی دیگه می بریمت تو اتاق زایمان. همه ی توانمو جمع کردم و زور زدم وسط زورها بهم میگفتن خیلی خوبه ولش نکن داریم موهاشو می بینیم ادامه بده.... و یدفعه بهم گفتن خوبه الان پاشو باید بریم توی اتاق زایمان. حالا نمی تونستم بلند شم کمرم بشدت درد میکرد... انگار نصف شده بود. بشون گفتم نمی تونم بلند بشم. که خانمه بهم گفت: باید بلند بشی وگرنه بچه ت خفه میشه. منم تمام توانمو جمع کردم و بلند شدم و رفتم توی اتاق زایمان.

با بدبختی از روی تخت بلند شدم و با پاهای خودم رفتم توی اتاق زایمان. یه اتاقی بود که همش سبز بود و یه آینه ی بزرگ روبه روی تخت زایمان گذاشته بودن. البته متاسفانه من بعد از زایمانم آینه رو دیدم وگرنه دوست داشتم پروسه ی زایمانمو ببینم. اونجا هم بهم گفتن زور بزن. با اولی نیومد. دیگه جونی نداشتم. بهم گفتن زور بزن وگرنه کله ی بچه ات اتوبوسی میشه و من از ترسم چنان زوری زدم که یکهو نینی اومد. خدای من چه احساس عجیبی بود اینکه یدفعه یه چیزی سریع لیز بخوره و بیاد بیرون. پسمل گلم تا اومد بیرون، خانم ماما داشت بندنافشو میبرید که جیش کرد روش... بعد گفتن چه پسر و مامان جیشویی. آخه از منم چندبار جیشمو بوسیله سوند خالی کرده بودن. خدایا چقدر مهربونی... توی اون لحظه واسه همه دعا کردم. لحظه ی خیلی شیرینیه. بعد دیدم که تربچه رو دارن میذارن توی تخت نوزاد که ببرن بشورنش. عزیزدلم از همون اول چشماشو باز کرده بود و داشت دور و برشو نگاه میکرد. می خواست ببینه این دنیایی که اومده توش چه شکلیه. ساعت زایمانمو 6:35 دقیقه ی عصر زدن. از ماما پرسیدم بچه ام نارس که نیست؟ گفت: نه ماشالله بچه ی خوبیه. روتو سفید کرد. محمدپارسا توی 38 هفته و 1 روزگی با وزن 3 کیوگرم و دورسر 5/35 بدنیا اومد. وقتی از تخت اومدم پایین دیدم که چقدر خون ازم رفته. دیگه رمق نداشتم. با ویلچر بردنم پیش مامانی و محمد. همه خوشحال بودن و نینی رو هم آوردن. مثل فرشته ها بود.

فردا شبش که با مامانی اومدیم خونه دیدم که موهای مامانم بیشتر سفید شده. فهمیدم چه فشاری روش بوده وقتی که صدای جیغ هامو می شنیده...

 

 

پسندها (4)

نظرات (3)

بهار
2 دی 93 0:03
سلام عزیزم راستش وقتی به جیغایی که از درد کشیدی رسیدم ، اشکم در اومد. ایشالا خودت و خانوادت همیشه سالم و سلامت باشین.
لذت خاطرات به يادماندني کودکي دلبندانتان
11 دی 93 13:29
با سلام و خدا قوت خدمت شما دوست عزيزم از ثبت روز به روز خاطرات ني ني هاي با مزه خودتان لذت مي بريد.درسته؟؟ حالا ما يک پيشنهاد به يادماندني برايتان داريم براي ديدن اين پيشنهاد به ما سربزنيد با آرزوي شادي ، سلامت و ثروت براي شما و کودک دلبندتان
masoumeh
10 آذر 97 16:12
وقتی ب اونجایی رسیدم‌ک‌گفتی از صدای جیغ های تو‌مامانت گریه کرده یاد خودم افتادم ک با صدای کسای دیگه مامانم فکر کرده صدای منه من نا نداشتم صدا بدم